چه کسی پنیر مرا جابجا کرد
خواندن این داستان که برای تمامی سنین مکتوب شده است ؛ کمتر از یک ساعت طول می کشد ؛ ولی دید گاه های منحصر به فرد آن می تواند برای یک عمر باقی بماند چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟ حکایت ساده ای است که حقایق عمیق و ژرفی را آ شکار می سازد . این قصه ؛ داستانی سرگرم کننده و آگاهی بخش در مورد چهار شخصیت است که در یک "ماز" زندگی کرده و در جستجوی پنیر هستند تا از آن تغذیه کرده و به سعادت و نیکبختی دست یابند . پنیر استعاره از چیزی است که دوست دارید در زندگی داشته باشید ؛ مثل شغل خوب رابطه عاشقانه ؛ پول یا مال و منال ؛ سلامتی یا آسودگی خیال . و ماز یا همان مارپیچ ؛ جایی است که در آن در جستجوی چیزی هستید که می خواهید داشته باشید . مانند سازمانی که در آن مشغول کار هستید ؛ یا خانواده و یا جامعه ای که در آن زندگی می کنید . راز نهفته در این قضیه را کشف کنید که چگونه با تغییر و تحول بر خورد کرده و با آن مواجه شوید ؛ به طوری که دچار استرس کمتری شده و از موفقیت و کامیابی هر چه بیشتر در زندگی و کار خود لذت ببرید. این کتاب در سه قسمت است ." قسمت اول " چه کسی پنیر مرا جابجا کرد ؟ یک گرد همایی شیکاگو . در روز یکشنبه آفتابی در شیکاگو ؛ چند همکلاسی قدیمی برای صرف نهار گرد هم آمدند ؛ در حالی که شب قبل نیز در گرد همایی مجدد دبیرستانشان حضور یافته بودند . قصه آن ها این بود که راجع به اینکه در زندگی هر یک چه اتفاقاتی رخ داده بود ؛ بیشتر بدانند . بعد از کمی شوخی و سر به سر هم گذاشتن و صرف یک غذای خوب گفتگوی جالبی بین آنها آغاز شد.و ....... "قسمت دوم " ........ هاو نمی خواست به دوستش بی احترامی کرده باشد ؛ولی مجبور بود به اینکه هر دو آن ها چقدر احمق به نظر می رسند ؛ بخندند وقتی هاو آماده می شد محل را ترک کند کم کم احساس سر زندگی بیشتری می کرد و می دانست که در نهایت قادر است به خودش بخندد؛ پیش برود و به حرکتش ادامه دهد . او بلند گفت : " حالا وقت ماز است " هم نخندید و واکنشی نشان نداد . هاو سنگ کوچک تیزی برداشت و عبارت عمیقی روی دیوار نوشت تا هم در مورد آن بیندیشد . همانطور که عادت داشت ؛ تصویری از پنیر حول آن کشید ؛ با امید به اینکه به هم کمک کند تا لبخند زده ؛ خوشحال شده و بعد از آن به دنبال پنیر جدیدی برود ولی هم نمی خواست آن را ببیند آنجا نوشت. (اگر تغییر نکنی می میری). سپس هاو سرش را پایین انداخته و با انگیزه بسیار به ماز خیره شد . او به اینکه چطور خودش را در این وضعیت بی پنیری قرار داده می اندیشید و...... قسمتی دیگر از داستان ...... هاو همانطور که فبلا" هم متوجه شده بود ؛ دو باره فهمید چیزی که از آن می ترسید هر گز به آن بدی نیست که تصور می کرد .ترسی که اجازه می دهید در ذهن شما ایجاد شود به مراتب بد تر از وضعیتی است که واقعا" وجود دارد . او از عدم پیدا کردن پنیر جدید آنقدر می ترسید که اصلا" نمی خواست شروع به جستجو کند . ولی از زمانی که سفر خود را آغاز کرده بود . پنیر کافی در راهروها پیدا کرده بود تا خود را زنده نگه دارد حال ؛ او مشتاق بود پنیر بیشتری پیدا کند . فقط نگاه به آینده هیجان انگیز شده بود .
ادامه نوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۹۷ ساعت 2:35 توسط مهدی یقینی
|